جای خالی مددکاری اجتماعی در خط مقدم مداخلات بحران؛ تأملی بر تجربه اسکان جنگزدگان
نویسنده:مریم فراهانی
بحرانها هرگز تنها یک بُعد ندارند. جنگ، زلزله، سیل یا هر رخداد گسترده دیگری، همزمان بر ابعاد روانی، اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی زندگی افراد اثر میگذارد. به همین دلیل، پاسخ به بحران نیز نمیتواند تکبعدی باشد و نیازمند همکاری میانرشتهای و هماهنگ میان متخصصان مختلف است.
در جریان جنگ اخیر ایران و آمریکا، شهرداری تهران اقدام ارزشمندی انجام داد و از ظرفیت نیروهای داوطلب برای ارائه خدمات به خانوادههای آسیبدیده استفاده کرد. بهرهگیری از نیروهای داوطلب در شرایط بحران یکی از راهبردهای پذیرفتهشده در مدیریت بحران است؛ زیرا علاوه بر افزایش سرعت پاسخگویی، موجب گسترش پوشش خدمات، کاهش فشار بر نیروهای رسمی، افزایش مشارکت اجتماعی و تقویت حس همبستگی در جامعه میشود.
در این تجربه، تیمهای روانشناسی در مدت کوتاهی پس از اسکان خانوادههای جنگزده در هتلها مستقر شدند و فرایند ارزیابی روانی، مصاحبه و تکمیل فرمهای مربوطه را آغاز کردند. این اقدام نشاندهنده توجه مسئولان به سلامت روان آسیبدیدگان بود و بدون تردید حضور روانشناسان در چنین شرایطی ضروری و ارزشمند است. افرادی که تجربه جنگ،از دست دادن عزیزان،آسیب های جسمانی،جابهجایی اجباری، از دست دادن داراییها یا ناامنی را پشت سر گذاشتهاند، در معرض طیف وسیعی از واکنشهای هیجانی و روانی قرار دارند و نیازمند حمایت تخصصی هستند.
با این حال، تجربه میدانی نشان داد که مداخله در بحران زمانی اثربخشتر خواهد بود که پیش از ورود به ارزیابیهای تخصصی روانشناختی، یک ارزیابی جامع اجتماعی انجام شود. نزدیک به دو ماه پس از آغاز اسکان خانوادهها، گروهی از مددکاران اجتماعی داوطلب برای فعالیت در این حوزه سازماندهی شدند. در آن زمان بسیاری از خانوادهها پیشتر با متخصصان دیگری مصاحبه کرده بودند و طبیعتاً این پرسش برایشان مطرح بود که مددکار اجتماعی چه کسی است و چرا دائما افراد مختلف در حال پر کردن فرم های جورواجور هستند.
از سوی دیگر، اطلاعاتی که در ارزیابیهای اولیه ثبت شده بود، عمدتاً بر ابعاد روانی وضعیت افراد تمرکز داشت؛ در حالی که برای طراحی مداخلات اجتماعی، شناخت وضعیت مسکن، منابع مالی، شبکههای حمایتی، دسترسی به خدمات، شرایط اشتغال، روابط خانوادگی، نیازهای معیشتی و ظرفیتهای محیطی خانوادهها اهمیت اساسی دارد. در نتیجه، بخش قابل توجهی از فرایند ارزیابی اجتماعی ناچار بود از ابتدا انجام شود.
آنچه این تجربه را قابل تأمل میکند، نه نقد حضور روانشناسان، بلکه تأکید بر ضرورت تعیین جایگاه هر تخصص در زنجیره مداخله بحران است. در ادبیات مددکاری اجتماعی، ارزیابی جامع نیازها و مدیریت مورد
از وظایف اصلی مددکاران اجتماعی محسوب میشود. مددکار اجتماعی تلاش میکند تصویری کامل از وضعیت فرد، خانواده و محیط اجتماعی او به دست آورد و سپس بر اساس این ارزیابی، ارجاعهای تخصصی لازم را انجام دهد.
برای مثال، خانوادهای که در ظاهر نشانههای اضطراب یا افسردگی را نشان میدهد، ممکن است در واقع بیش از هر چیز درگیر از دست دادن مسکن، فقدان درآمد، قطع شبکههای حمایتی یا ابهام در وضعیت آینده خود باشد. در چنین شرایطی، حل بخشی از مسائل اجتماعی و معیشتی میتواند به کاهش قابل توجه فشار روانی منجر شود. به همین دلیل، ارزیابی اجتماعی اولیه نه جایگزین مداخلات روانشناختی، بلکه مکمل و زمینهساز آن است.
این موضوع را میتوان با بهرهگیری از نظریه سیستمها نیز توضیح داد. بر اساس این نظریه، انسان در خلأ زندگی نمیکند، بلکه بخشی از شبکهای از سیستمهای درهمتنیده شامل خانواده، جامعه، اقتصاد، نهادهای حمایتی و محیط اجتماعی است. هرگونه اختلال در یکی از این بخشها بر سایر بخشها نیز تأثیر میگذارد. از این منظر، سلامت روان نیز محصول تعامل میان عوامل فردی و محیطی است و نمیتوان آن را مستقل از زمینه اجتماعی افراد بررسی کرد.
اگر نظام حمایت از آسیبدیدگان بحران را به مجموعهای از چرخدندهها تشبیه کنیم، روانشناسان، مددکاران اجتماعی، روانپزشکان، مدیران بحران، نهادهای حمایتی و داوطلبان، همگی اجزای ضروری این سازوکار هستند. هیچ چرخدندهای به تنهایی قادر به حرکت دادن کل سیستم نیست. اما همانگونه که در هر سازوکار مکانیکی ترتیب قرارگیری قطعات اهمیت دارد، در مداخله بحران نیز ترتیب ورود تخصصها میتواند بر کارآمدی کل فرایند اثر بگذارد.
تجربه من به عنوان یک داوطلب مددکاری اجتماعی در این فرایند، نکته دیگری را نیز آشکار کرد؛ مسئلهای که سالهاست جامعه مددکاری اجتماعی ایران با آن مواجه است: ناشناخته ماندن نقش و کارکرد مددکار اجتماعی.
زمانی که برای مصاحبه با خانوادههای آسیبدیده مراجعه میکردیم، بسیاری از آنان پیش از این با روانشناسان گفتوگو کرده بودند. در نخستین دقایق مصاحبه معمولاً این پرسش مطرح میشد که «شما هم روانشناس هستید؟» یا «مگر دفعه قبل همه اینها را نگفتیم؟» این پرسشها صرفاً ناشی از خستگی خانوادهها نبود، بلکه نشان میداد که بخش بزرگی از جامعه هنوز شناخت روشنی از حرفه مددکاری اجتماعی و تفاوت آن با سایر تخصصهای حوزه سلامت روان ندارد.
در واقع بسیاری از خانوادهها نمیدانستند مددکار اجتماعی چه نقشی در زندگی آنان میتواند ایفا کند. آنان نمیدانستند فردی که روبهروی آنان نشسته، صرفاً برای شنیدن مشکلات روانیشان نیامده است، بلکه قرار است وضعیت معیشتی، شبکههای حمایتی، مسائل مربوط به اسکان، اشتغال، دسترسی به خدمات، روابط خانوادگی، منابع موجود و نیازهای فوری آنان را نیز بررسی کند و در صورت لزوم برای دریافت خدمات تخصصی و حمایتی مناسب، آنان را به نهادها و متخصصان مربوطه ارجاع دهد.
آنچه این مسئله را پیچیدهتر میکرد، محدود شدن بخش عمده اطلاعات ثبتشده به ارزیابیهای روانشناختی بود. طبیعی است که هر حرفهای از زاویه تخصصی خود به مسئله نگاه میکند. روانشناس در جستوجوی نشانههای اضطراب، افسردگی، سوگ، استرس پس از سانحه و سایر پیامدهای روانی بحران است و این کاری کاملاً ضروری و ارزشمند محسوب میشود. اما برای مددکار اجتماعی، دانستن اینکه یک خانواده چه منابع حمایتی در اختیار دارد، آیا درآمد خود را از دست داده است، آیا امکان بازگشت به محل زندگی خود را دارد، چه خدماتی دریافت کرده و چه خدماتی هنوز برایش فراهم نشده است، اهمیت بنیادین دارد.
به همین دلیل، بخش زیادی از اطلاعات موجود برای برنامهریزی مداخلات اجتماعی قابل استفاده نبود و ناچار بودیم بسیاری از فرایندهای ارزیابی را مجدداً انجام دهیم. این مسئله نه به دلیل ضعف عملکرد روانشناسان، بلکه ناشی از تفاوت مأموریتها و اهداف حرفهای دو رشته بود. هر دو گروه در حال انجام وظیفه تخصصی خود بودند، اما جایگاه هر تخصص در چرخه مداخله از ابتدا به درستی تعریف نشده بود.
نکته قابل تأمل آن است که ناشناخته بودن مددکاری اجتماعی تنها محدود به عموم مردم نیست. گاهی حتی در میان برخی متخصصان حوزه سلامت روان نیز مرزهای حرفهای و ظرفیتهای واقعی مددکاری اجتماعی به طور کامل شناخته نشده است. در حالی که در بسیاری از نظامهای پیشرفته مدیریت بحران، مددکاران اجتماعی یکی از نخستین گروههایی هستند که وارد میدان میشوند و مسئولیت ارزیابی نیازها، مدیریت مورد، هماهنگی خدمات و سازماندهی ارجاعها را بر عهده دارند.
از منظر نظریه سیستمها، هر بحران مجموعهای از اختلالات در چندین سیستم بههمپیوسته است. خانواده، اقتصاد، آموزش، سلامت، مسکن و شبکههای اجتماعی همگی بخشی از این سیستم هستند. هنگامی که جنگ رخ میدهد، صرفاً سلامت روان افراد آسیب نمیبیند؛ بلکه پیوندهای میان این سیستمها نیز دچار اختلال میشود. در چنین شرایطی، مددکار اجتماعی به دلیل آموزش تخصصی خود برای نگاه کلنگر و بررسی تعامل میان این سیستمها، میتواند نقش یک هماهنگکننده اولیه را ایفا کند.
تجربه حضور در این فرایند به من نشان داد که برای حرکت روان و مؤثر این سیستم، یکی از نخستین چرخدندههایی که باید به حرکت درآید، مددکاری اجتماعی است. زیرا مددکار اجتماعی با شناسایی نیازها، اولویتبندی مشکلات و هدایت افراد به خدمات مناسب، مسیر حرکت سایر تخصصها را نیز تسهیل میکند.
شاید اگر مددکاران اجتماعی از همان روزهای نخست در کنار سایر متخصصان حضور سازمانیافتهتری داشتند، بسیاری از نیازها سریعتر شناسایی میشد، منابع حمایتی هدفمندتر توزیع میشد، ارجاعها با دقت بیشتری صورت میگرفت و از تکرار برخی ارزیابیها جلوگیری میشد
تجربه این بحران برای من، بیش از هر چیز، یادآور اهمیت شناساندن حرفه مددکاری اجتماعی به جامعه و حتی به سایر حرفههای یاریرسان بود. حرفهای که هنوز بسیاری آن را صرفاً با کمکهای مالی یا امور خیریه میشناسند، در حالی که یکی از مهمترین نقشهای آن، ارزیابی جامع نیازها، مدیریت مورد، بسیج
منابع و ایجاد پیوند میان افراد آسیبدیده و شبکه خدمات حمایتی است؛ نقشی که در شرایط بحران میتواند تفاوتی چشمگیر در کیفیت و سرعت پاسخگویی ایجاد کند.
این تجربه نشان داد که مددکار اجتماعی میتواند به عنوان یکی از نخستین حلقههای مداخله، با ارزیابی جامع وضعیت خانوادهها، شناسایی نیازهای فوری، اولویتبندی مشکلات و هدایت افراد
به خدمات تخصصی مناسب، مسیر مداخله را هدفمندتر و هماهنگتر کند. در چنین شرایطی، روانشناسان نیز میتوانند با اطلاعات دقیقتر و شناخت عمیقتر از زمینه اجتماعی مراجعان، خدمات تخصصی خود را اثربخشتر ارائه دهند.
بنابراین، مسئله اصلی نه رقابت میان حرفهها، بلکه طراحی درست ساختار پاسخ به بحران است. تجربههای آینده میتواند از این آموخته بهره ببرد که در کنار توجه به سلامت روان، نقش مددکاری اجتماعی در خط مقدم ارزیابی، مدیریت مورد و هماهنگی خدمات نیز به رسمیت شناخته شود. هرچه این هماهنگی بیشتر باشد، پاسخ نظام حمایتی به نیازهای آسیبدیدگان سریعتر، دقیقتر و انسانیتر خواهد بود.
شاید یکی از مهمترین درسهای این تجربه آن باشد که در بحرانها، تخصصها زمانی بیشترین اثربخشی را دارند که در کنار یکدیگر و در جایگاه مناسب خود قرار گیرند؛ همانند چرخدندههایی که تنها در تعامل با یکدیگر میتوانند حرکت یک سیستم را ممکن سازند.
۶ بازدید
۰ امتیاز
۰ نظر
هنوز هیچ نظری ثبت نشده است !